لبخند خدا
دیروز بعد از کار در راه خونه داشتم پیاده روی می کردم و نم بارون هم زده بود و باد سردی می وزیدو بوی بهار نارنج توی فضا پیچیده بود ![]()
همین طور که به آسمون نگاه می کردم و با خودم زمزمه کردم یعنی خدا حواسش به منم هست، اصلا می بینه منو !!! ![]()
بارون شروع شد و من سرمو آوردم پایین و از دور چشمم خورد به یه پسر بچه تقریبا چهارساله که از دور داشت بهم نگاه می کرد و لبخند میزد و منم بهش لبخند زدم از کنار هم رد شدیم ....
بعد باخودم گفتم شاید لبخند و نگاه پسر بچه، لبخند خود خدا بود بخاطر حرفی که زدم که لیلی ببین حواسم بهت هست.![]()
اونجا که ابی جان میگه : ........................ “کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره، برای دلواپسیهات واسه سادگیت بمیره”.........................