فلانی من از زندگی بریدم
دیروز توی باغ عفیف آباد یه بنده خدایی که حتی اسمشو نمیدونستم کنارم نشست یه هویی سوالی از من پرسید که برا لحظه ای منو به فکر فرو برد.
بهم گفت : تا حالا شده با ذوق و شوق به کسی که دوستش داری بگی ما مشتاق دیدارت هستیم و آرزومونه یه بار دیدنت
و بعد یکهو برات بنویسه :
فلانی من از زندگی بریدم
![]()
و بعد گفت تنها چیزی که اون موقع و در اون لحظه تو ذهنم اومد
یعنی از دوست داشتن منم بریده ![]()
اصلا من کجای زندگیش هستم
منم فقط یه کلام بهش گفتم : دختر اگه از زندگی بریده چرا رابطه با تو رو شروع کرده ؟ ببین اونقدر خودخواهه که حتی به تو هم فکر نکرده که همچین حرفی زده
تو حتی نقش سو سوی چراغ یا روزنه امیدی رو براش بازی نمی کنی با تمام دوس داشتنت .
دلم نمی خواست اینطوری بهش بگم ولی من فقط واقعیت رو بهش گفتم تا روزنه امید رویاهاشو با اون بخشکونم که خودشو از یه رابطه سمی خارج کنه .
گفتم : بعضی ها فقط میان که آدما رو هوایی کنن ولی بعد کاری به هوایی شدن و بیقراری طرف مقابلشون ندارن که هواشونو داشته باشن .![]()
بهش گفتم رابطه رو تموم کنن ولی از سری بعد برا رابطه ات هدف بزار
اینکه فقط برای سرگرمیه و تفریحت هست و در آخر از هم جدا میشین
یا برای ازداوجه که اینم بحثش مفصله .
آخرش که داشت میرفت بهش گفتم نزار فکر کنه سنگ مفت و گنجشک هم مفت هست !!!
حواست به دلت باشه اونو دست هر بی سروپایی نده . ![]()
اونجا که ابی جان میگه : ........................ “کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره، برای دلواپسیهات واسه سادگیت بمیره”.........................