تو لیلی نیستی !

یه شعر که دلم نیومد نزارمش توی بلاگفام خیلی خیلی دوسش دارم کاش یکی که خیلی دوسم داره واقعا از سر دل روبرم بخونتش چشم در چشم توی دنیای واقعی  ....

 

تو لیلی نیستی !

من امّا ؛

مجنون حرف‌هایت می‌شوم !

دیوانہ‌ے دست‌هایت..

مبهوت خنده‌هایت..

شیرین نیستی !

ولی من ؛

صخره‌هاے شب را آنقدر می‌تراشم، 

تا خورشیدم طلوع ڪند ؛ 

و تو در آغوشم لبخند بزنی ...!

من نمی دانستم معنیِ «هرگز»

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه 

هوشنگ ابتهاج - سایه