روز تولد

امروزم روز تولدم هست . مامانم میگه صبح ساعتهای 11:30 دقیقه به دنیا اومدی من هنوز دستبدی که بیمارستان میبنده به نوزادرو دارم .... 

از بانک های ملت ، ایران زمین ، تجارت ، مسکن ،کشاورزی، سامان ... اینا بهم اس ام اس دادن کلا مشتری مداریشون منو کشته 

راستی گوگلم برام شمع روشن کرده بود دیروز بعدازظهر  روی حروف های Google شمع گذاشته بود پارسالم و سالهای قبلم همین کارو کرد  

از دوستان هم  آذر،2 تا سارا ،  معصوم، خانم شجاع، سمیه ، بهنازی که چند روز پیش و همچنین خواهرا 

اوه  اوه همراه اولو نگفتم که شب روز خونمو کرده تو شیشه دیوونم کرده شما نمیدونین که دست از سر من بر نمیداره که هر چی هم جوابش میدم من دوست ندارم، به من پی ام نده   میگه:  پاسخ شما در سامانه شناسایی نشد !!!!   

ولی اونی که میاد میگه من از یادت نمیکاهم نوچ  اونی که میگه لیلی هوای مارو بیشتر داشته باش هیچی ببین به یادم نیستن بعد میان میگن به این چیزا نیست که هست؟؟؟ !!!   

من که میگم 90 درصد هست، حالا شما هر چی میخواین بگین ... آدم هر چی گرفتار باشه و سرش شلوغ ولی برا اونی که توی قلبش یه پنجره باز کرده برا دوست داشتن روز تولدشو باید یادش باشه اینطوری میبینی که براش اولویت داری یه جاهایی مگر اینکه پنجره ای که تو قلبش باز کرده باشه پنجره تفریحی باشه که اون بحثش کلا جداست...........  

من که تا الان از رابطه های دوستی چیزی سرم نمیشه فقط عشقو میشناسمو قبول دارم مثل آذر مثل خواهر مثل مادر مثل بهناز و بقیه عشقااااااااااا ....

عکس تولد

دیشب بهنازی زنگ زد گفت برا روز تولدت 27 تیر یه عکس بده تا برا سر در کلبه ( گروه تلگرامیم) بزارم 

گفتم ای بابا بهناز من نزدیک 20 روزه که تلگرام نیومدم بچه نمیگن این که اصلا نیست واسه چی تولد براش گرفتی ؟ بعدش گفت خوب سعی کن تا اونموقع بیای تلگرام ........ خداحافظی کردیم و تولد پسرشم بهش تبریک گفتم دوباره گفت تو چه جوری تولد پسرمو یادته ؟ گفتم وا اعداد تو ذهن من میمونن بهنازی من حافظه ی اعدادیم خوبه من یه آدم فوق العاده !! چی فکر کردی توووو ..... گفت خوبه خوبه دیگه خودتو لوس نکن ........

هیچکس نمیدونه من هر روز با این حافظه قوی درگیرم ............. درگیرم واسه به یاد آوردن تمام مسائل و حرفهای  ریز و درشتی که برام اتفاق افتاده .......... 

باید به بهناز میگفتم من یک ساله جلوی دوربین نرفتم اصلا عکس نگرفتم توی همه مهمونیا و عروسیا همش پشت دوربین بودم ... به نوعی عکاس بودم .....

حالا تا شب تولد خدا بزرگه ...... 

یکی از پستهای همینجا رو میزارم اینستا برا روز تولدم.......... اون آسمان آبی رو خیلی دوسش دارم...

 

کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره،...

این روزا چقدرخسته امو و خسته شدم ، انگار یه کوه بزرگ رو جابجا کردم http://www.blogfa.com/images/smileys/02.gif ... باید یه مرخصی از محل کار بگیرم وبرم یه جای دور و استراحت کنم ،  تلفن هیچ کسی رو هم جواب ندم .

شبا توی رختخواب  آهنگ ابیhttp://www.blogfa.com/images/smileys/39.gif ، پوست شیر رو گوش میدم  واقعا محشره هم شعر و هم صداش ... کاش بشه یه روز از نزدیک ببینمش ، ابی جانم رو میگم ...

اونجا که ابی میگه : “کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره، برای دلواپسی‌هات واسه سادگیت بمیره”http://www.blogfa.com/images/smileys/42.gif http://www.blogfa.com/images/smileys/10.gif http://www.blogfa.com/images/smileys/04.gif


به نظرم در حال حاضر همه باید خوانندگی رو بزارن کنار به جز ابی جانم... http://www.blogfa.com/images/smileys/42.gif

 

 

اینم متن کاملش ( شعر از ایرج جنتی)

 

قلب تو قلب پرنده

پوستت اما پوست شیر

زندون تن و رها کن

ای پرنده پر بگیر

اون ور جنگل تن سبز

پشت دشت سر به دامن

اون ور روزای تاریک

پشت این شبای روشن

برای باور بودن

جایی باید باشه شاید

برای لمس تن عشق

کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو

به روی سینه بگیره

برای دلواپسی هات

واسه سادگیت بمیره

قلب تو قلب پرنده

پوستت اما پوست شیر

زندون تن و رها کن

ای پرنده پر بگیر

حرف تنهایی قدیمی

اما تلخ و سینه سوزه

اولین و آخرین حرف

حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه

راهیه تا بی نهایت

قصه ی همیشه تکرار

هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه

جز هجوم خار و خس نیست

کسی شاید باشه شاید

کسی که دستاش قفس نیست

قلب تو قلب پرنده

پوستت اما پوست شیر

زندون تن و رها کن

                                                                 ای پرنده پر بگیر

آذر .....

امروزم گذشت آذر اومد برا تسویه حساب با شرکت . از وقتی که اومده بوده عین دیونه ها افتاده بودم به جون میزم و درو برمو مرتب میکردم کلی از کاغذای به دردنخور که نگه داشته بودمم پاره می کردم اصلا نمیتونستم قبول کنم که یکی دیگه اومده سرجاش نشسته 

آذر دختری هست زاده فصل پاییز اما مثل پاییز هزار رنگ نداشت یک رنگ بود از نوع صداقت و راستی .

خلاصه موقعی که میخواست بره نتونستم بغضمو نگه دارم بغضمو تروکوندم محکم بغلش کردم  و های های گریه کردیم بلاخره از بغل هم جداشدیم و اون رفت منم پشت میزم گریه میکردم همکار جدیدم هم اصلا ازم سوالی نکرد وسایل آرایششو برد توی دستشویی تا رنگی به صورتش بزنه ... 

همینجور که گریه میکردم مهندس اومد بالا سرم گفت به نظرت من اشتباه کردم ؟ 

گفتم مهندس من نمیگم اشتباه کردین یا نه ؟ ولی این رسمش نبود که آذر اینجوری از شرکت خداحافظی کنه ، بره و لابد میخواین الان به هم بگین این رسم روزگاره یکی میاد یکی میره !!

مهندس گفت دقیقا ، آفرین درسته ... 

گفتم نه مهندس اینجوری نیست رسم روزگار  آدما رسمش میکنن به بدترین شکل و بعد هم میگیم رسم روزگاره ... خوب چرا رسم خوب نذاریم که کسی از دستمون ناراحت نشه و دلش به درد نیاد... !!!

هیچی نگفت و سکوت کرد...

گفتم مهندس میدونید از چی ناراحتم از اینکه همکار جدیدم هیچ تلاشی نکرده رسیده سر لقمه آماده .اون با علم اینکه چهار ماه میدونسته که باید به فکر جای جدیدی برا کار باشه و بگرده دنبال کار ولی نکرد چسبید به شما و فکر جای آذر رو کرد .!!! 

گفتم مهندس ، آذر چیز زیادی از شما نخواست فقط این وضعیتی رو که همکارجدیدم داره اونم میخواست جنگ این وضعیتو آذر کرد ولی سهم یکی دیگه شد . 

گفتم من توی یه سال بخاطر شرایطی که داشتم مجبور شدم 4 ماه ترک کار کنم با اینکه نامه برگشت به کار هم داشتم و کارفرمای قبلیم هم پیگیر بود که من برگردم سرکار ولی بهش گفتم  من اگه بیام رویا مجبور میشه بره چون شما به من بیشتر اعتماد دارید و 3 سال براتون کار کردم و من نمیخوام نون بُری کنم من هیچ وقت همچین کاری رو نمی کنم . کارفرمام ناراحت شد ولی گفت چون حرفت منطقیه قبول میکنم .که بعدا رویا بهم زنگ زد و جریانو گفت که چه فداکاری کردم در حقش و کلی ازم تشکر کرد و برا هم دوستای خوبی شدیم با اینکه من 14 روز بیشتر کنارش نبودم . از اون ور هم به همه گفتم مسیر کارم دور بود و برام سخت هست . 

گفتم مهندس آذر چیز زیادی از شما نخواست و دوباره بغضم ترکید.

من که دوستیم با اون سرجاشه ولی از اینکه نمیتونم هر روز ببینمش دلتنگش میشم. 

چون اعصاب مچاله بودم یادم رفت از رئیسمون تشکر کنم بابت استخدام آذر و پیدا کردن یه رفیق فابریک برای من .... برم بهش بگم یه دنیا تشکر واسه این کار.......... 

خیلی طولانی شد ولی کل حرفهای دلم بود ... روز سختی بود جدا شدن از آذر و رفتن اون به تهران و  فقط شنیدن صداش از دور...