ناگهان ، چه قدر زود دير مي شود ...
دیروز مراسم خاكسپاري يكي از آشناهامون بود همه از هوش،ذكاوت،خوبي و دستگیریهاش برای رفع مشکل کسایی که بهش پناه می بردن میگفتن و در حد توانش برا رفع مشکل اونها کمک می کرد و این مسئله برای خودم هم اثبات شده بود . به نظرم از اون دسته آدم هایی بود که نیاز به مردن نداشت تا همه بفهمن چقدر خوب و انسان بوده....
تقریبا بالغ بر 2٠٠٠ نفر از دانشجويان دانشگاه و دادگستري استان فارس و بانك ملی براي خداحافظي با او آمده بودند بنده خدا بعد از اينكه سه سال عقد كرده بود تنها 3 ماه زندگي مشتركش رو شروع كرده بود .
مسئله اي كه ذهن منو درگير خودش كرد حرف هاي خانمش بود كه مي گفت : كاش بيشتر با او زير يك سقف زندگي مي كردم و لجاجت نمي كردم و بهانه نمی آوردم با زودتر ازدواج كردنمان. داد ميزد و با شیون مي گفت چقدر من، تو را كم داشتم ....
با حرفاش منو به فكر فرو برد چقدر از ماها همديگر رو كم داريم نسبت به اونهایی که دوستمون دارن و قدر همديگرو نميدونيم و نسبت به همديگه از خودگذشتگي به خرج نميديم و خودخواه هستيم توي رفتارامون و حرفامون...
گفتم دیوانه ات رفت و دیوانگی نکردی ...
یا به قول شاعر خوبمون قيصر امين پور ؛
ناگهان ، چه قدر زود دير مي شود ...
دل نوشته؛ لیلی غلامی
اونجا که ابی جان میگه : ........................ “کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره، برای دلواپسیهات واسه سادگیت بمیره”.........................