نگاه...

از نگاهت
مثل نسخه‌ی پزشک
چیزی نمی‌شود خواند ...
اما چشم‌هایت 
دوای درد من است ...

 

 

پنجره ...

یاد پنجره های اتاق های شرکت افتادم خیلی دلم تنگه از پنجره و روی تراس ، خیابون و آدمها و هر چی که هست رو نگاه کنم ...

هر روز میرفتم اندازه 7 یا 8 دقیقه می ایستادم و نگاه میکردم ... یادش بخیر ......

باید بگم : 

از پنجره ای رو به خیابان اتاقت 

آنقدر که من خاطره دارم تو نداری ..

 

پ ن: خاطره هاست که آدم رو دلتنگ آدم ها و زمان و مکان می کنه .. به نظرتون حالا خاطره های هر آدمی خوبه به نفعش هست یا ضررش؟