بازي با كلمات ....

چقدر بعضي ها با سياست خاصي كه دارند مي توانند با كلمات بازي كنند!!

نميدانم تا حالا با افرادي بر خورده ايد كه بتوانند اسم زيباتري براي رفع اتهام خودشان بگذارند اصلاً چرا راه دور برويم مصداقش همين آقاي حسین هدايتي ( ... بانك سرمايه ) با چهره اي گشاده و خندان و خيالي راحت مي گفت : جناب قاضي مرا با واژه اخلالگر و اختلاس گر یا مفسد اقتصادی خطاب نكنيد !!!

جناب قاضي من يك << بدهكار بانكي >> هستم !!! 

ما آدم ها چكار كرده ايم ما به كلمات كه ساخت ذهن خودمان هست هم رحم نکرده ایم آنها ها را هم به بازی گرفته ایم .

دلتنگی خدا......

این روزا که بارون زیاد میزنه و منجر به سیل میشه انگاری که خدا عشقشو از دست داده و کیسه دلتنگیشو سر مردم سرزمینم خالی میکنه و زار زار اشک میریزه ...

عجب معشوقه سنگدلی داشته خدا احساسشو اصلا درک نکرده . شایدم خدا از اون کلی دروغ شنیده که الان نمیتونه به قلبش بگه که همه حرفاش دروغ بوده .... 

 مثلا تمام دوست دارم هاش از سر سرگرمی بود نه  از سر دل .

بعدم خیلی خونسرد  با قیافه ای حق به جانب براش آرزوی خوشبختی کرده و رفته!!!!

خدا هم که اهل تلافی کردن نیست با این که توانایی این کارو داره...

ببینید با دوست داشتن دروغین دل خدا هم میشکنه میشه بغض هی میباره و میباره از آسمون آبی ...

قبلا هم گفتم که بارون همیشه از سر دلتنگیه چرا که هر وقت میباره همه یاد خاطرات گذشتشون می افتن ...

مثل همین الان که یادش افتادین ...

يك بيوگرافي ساده ادبي از ليلي روزگار...

من لیليِ هستم كه اهل سادگيست  و از جنون کلمات در بازار شعر هیچ نمی دانم!، جز اینکه توی موهایم چند تکه نوشته ی سپید دیده ام، نمیدانم از کی!، ولی گذاشتمشان لابه لای روسری سوسنی رنگی که دارم...
من شاعر نیستم گفته ام قبلا! ، من فقط دخترکی بزرگسالم که دارد توی واژه هایش آب می شود، می خندد، راه می رود و راه مي رود.... 

 

 

 

باز باران و باران....

اين روزها با اينكه روزهاي عيد است و همه بايد شاد باشند، اصلا خبرهاي خوبي را نشنيديم همه اش ترس ، دلهره، نگراني، غصه و قصه و ماتم . 

 

تصويري را در گوشي خواهرم ديدم كه يكي از هموطنان لرستاني با اينكه هشدار شكسته شدن سد را داده بودند از خانه و زندگيش به زور ، دورش كردند . 

فكرش را بكنيد يه عمر تمام مايحتاج زندگيت را با سختي و يا به عشق كسي تهيه كردي به يك بار بايد همه اش را بگذاري تا زير آب برود .

يادم به اين شعر افتاد: 

منم آن شاخه ى پُر بار که ناگه شب عید

به سرش بى خبر آوارِ تگرگ آمده بود!

خيلي صحنه دلخراشي بود... 

معرفت شيرازي هااا...

امروز كل سايت ها ً شبكه هاي مجازي همه از مرام و معرفت همشريهاي عزيزم ميگفتند برا كمك به مسافراي نوروزي كه سيل زده شده بودند.

 

بعدش ياد شعر حافظ خودمان  افتادم كه زودتر از همه شيراز و شيرازيها رو شناخته بوده : 

خوشا شيراز و وضع بي مثالش

خداوندا نگهدارد زوالش ....